X
تبلیغات
رایتل
یادداشتهای یک اطلاع رسان کتابخانه دانشگاهی کتابخانه عمومی کتابداری کتابداری پزشکی کتابداران کتابداران پزشکی کتابهای مرجع مطالب جالب کتابداری کتابهای پرفروش کتابهای رایگان برای دانلود اطلاع رسانی اطلاعات پائولوکوئلیو دکتر شریعتی زهیر کیمیاگر انتشارات منتشر نویسنده دانشجوی دانشگاه آزاد واحد علوم تحقیقات زهره نیکخواه

وب نوشت های زهره نیکخواه دانشجوی کارشناسی ارشد کتابداری و اطلاع رسانی درباره کتابداری و اطلاع رسانی
آرشیو

دوشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1384
فرار ازخاطره های اشرافی

 اکنون لئوتولستوی صد و هفتاد و هفتمین سالگرد تولد خود را جشن می گیرد. گرچه او مردی است متعلق به قرنی منسوخ شده ؛ اما به چشم ما همچون صخره ای است پوشیده از خزه ! عجیب است ! انگار او هنوز هم در کنار ما می زید.

اما سیلاب زمان ، ما را از این نویسنده همروزگار ما که در روستای یاسنایا پولینا به دنیا آمد و همان جا هم درگذشت ، جدا می کند.تولستوی ذاتا از هر آن چه به نظرش صوری ، ساختگی ، ریاکارانه ، و نامستدل می رسید، دوری می کرد.

از این روی بیش از آن که به نظریه یا روشی خاص وابسته باشد بر تجربه تکیه می کرد.پرسش اساسی او این است : «چه چیزی را بیاموزانیم و چگونه ؟»

این پرسش که بسیار ملموس است ، به محض این که او دریافت مردم نیاز به آموزش دارند در ذهنش مطرح شد.قصدش این بود که با یاری گرفتن از آگاهی ، خود را از شر ترس و انفعال رها کند.تولستوی منتقد مکاتب ادبی و فکری دوران خود بود.او شیوه های آموزشی مورد قبول آلمان ها را رد می کرد. استدلالش این بود این شیوه ها در کشور روسیه بیگانه محسوب می شوند.نویسنده روسی 33ساله بود که نظام فئودالی در روسیه بر افتاد.او در مزرعه های موروثی پدرش بزرگ شد. خانواده او از اشراف قدیمی و روستایی روس بودند. تولستوی شاعرانگی ، ویژگی های رمانتیک و سبک زندگی رایج در این فضای زیستی را چنان در جان خود جذب کرد که به بخش اصلی شخصیت او بدل شد.در قصر مجلل شاهزاده وولکونسکی جد مادری تولستوی که اموالش نصیب دخترش شد، نویسنده جنگ و صلح اتاقی کوچک با اثاثیه ای ساده داشت.بر دیوار اتاق اره ای آویزان بود و یک اره و یک داس در گوشه ای به دیوار تکیه داده بود. در طبقه بالایی مجموعه ای از عکس های نسل های پیشین خانواده به دیوار آویزان بود.عجب نمادی ! تولستوی هنر دروغین و بیهوده را به کناری نهاد.دیگر چه ؟ در آخرین اثر برجسته اش یعنی رستاخیز، یکی از همان ملاکان ثروتمند که نسبی اصیل دارد، در مرکز توجه هنری تولستوی قرار می گیرد. گرداگرد این مرد متمول را زری بافی هایی از رابطه ها، عادتها و خاطره های اشرافی فرا گرفته است ، تو گویی از نظر نویسنده در این جهان «پوچ » و «دروغین » هیچ چیز زیبایی وجود ندارد.در خانه اشرافی آنها، مسیری مستقیم بود که به خانه روستاییان می رسید. تولستوی این مسیر را بارها با عشق پیموده بود. حتی وقتی نظام فئودالیته برچیده شد، از نظر او روستایی کسی بود که مثل بخشی بنیادین در هستی درونی و بیرونی نویسنده حضوری انکار نشدنی داشت.در پرستش گاه هنری تولستوی تنها 2شخصیت وجود دارد، ملاک متمول و روستایی.دیگر به هیچ کس توجه نشان نمی دهد.از نظر او، پیشکار آلمانی ، تاجر، معلم سرخانه فرانسوی ، پزشک ، روشنفکر و نیز کارگر کارخانه با ساعت و زنجیرش ، هرگز وجود خارجی ندارند.او هیچ نیازی نمی بیند که این اشخاص را آموزش دهد یا به درون جان آنان نگاهی بیندازد و از باورهای شان بپرسد.این شخصیت ها از جلوی چشم او می گذرند بدون این که اهمیتی داشته باشند و حتی اغلب وقتها حضوری کمیک دارند.اوایل دهه 60قرن نوزدهم وقتی روسیه در سیل انگاره ها و عقاید نو غرق شده بود و پا به شرایط اجتماعی تازه می گذاشت ، تولستوی یک سوم قرن را پشت سر گذاشته بود.از نظر اخلاقی و روان شناختی ، شخصیت او کاملا شکل گرفته بود. نیازی به گفتن نیست که او مثل دوست صمیمیش چنچین که آریستوکرات بود،از نظام فئودالیسم دفاع نمی کرد.اما به یقین می توان گفت که او از شرایط تازه ای که داشت جایگزین وضعیت قدیم می شد، نفرتی عمیق داشت.همه جا را آشوب فراگرفته بود و طبقه اشراف قدیمی رو به فروپاشی بود.زندگی روستایی ، سرگشتگی عمومی و جار و جنجال زندگی شهری ، حال این هنرمند آریستوکرات را به هم می زد.از همین روی او این مسیر را واگذاشت و به سویی دیگر چرخید.او نمی خواست مدافع رعیتها باشد. او روشن اندیشی صادقانه و تکامل هنر را در شرایط اجتماعی گذشته می دید.دورانی که خورشید، باران ، باد و رویش علف ویژگی های مشخص کننده اش بودند. در چنین شرایطی ، اشیائ با نظم و ترتیب در جای خود قرار داده شده اند و به خرد و اراده بشری نیازی نیست.همه چیز به قاعده است.این بود اسطوره مذهبی نارودنیچستوو که دهه ها بر روح روشنفکری روس حکم فرما بود. تولستوی هم که یکسره دشمن گرایش های تندروانه عصر خود بود، به خویشتن خویش یعنی همان اسطوره کهن وفادار ماند تا بتواند هنرمندانه زندگی روسی را آن گونه که خود می شناخت ، می فهمید و دوستش می داشت ، نقاشی کند. از این روی در آغاز قرن 19 به گذشته پناه برد.از این قرار جنگ و صلح ( 1869-1867)اثری بی همتاست.این خصایل توده گرا و غیر شخصی زندگی مورد نظر تولستوی در وجود کاراتایف تجسم یافته است.اما خوانندگان اروپایی و همه مخاطبان غیر روس این شخصیت را بخوبی در نخواهند یافت.زندگی کاراتایف ، چنان که خود روایت می کند، هیچ معنایی ندارد.آن عشق و دوستی که پی یر می شناسد، در نگاه کاراتایف بیگانه است.اگر در اعماق این جامعه قدیمی فرو رویم ، در می یابیم چقدر با تمام اشرافیت خود فقیر است.هیچ از جنگ آوری ها، عشقهای پهلوانی و گذشته های افتخار آمیز در آن راه ندارد. جاده های طولانی خالی از لشکر کشی هاست.درونش از زیبایی تهی است و مردمان روستایی نیمه حیوانند.اما نبوغ هنری چه خلاقیت ها که نمی آفریند!تولستوی این زندگی خاکستری و بیرنگ را در روشنایی می گذارد تا زیبایی های پنهانش را آشکار کند.او تابلویی عظیم ترسیم می کند که همه بخشهای آن با خطی درونی و پایدار به هم پیوسته اند. تولستوی زندگی را چنان که هست ، پیش چشم ما قرار می دهد.او بارها نوشته هایش را تغییر می داد و اصلاح و بازنویسی می کرد. آنچه در آثار او شگفتی برانگیز است ، این نکته است که هنرمند به خود و خواننده اجازه نمی دهد که با فلان و بهمان شخصیت همدردی کند.او هرگز معلوم نمی کند که قهرمانش کیست.او هیچ چیز را پنهان نمی کند، و هیچ نکته ای را نگفته نمی گذارد.زبان تولستوی مثل نبوغش ، آرام ،متین و موجز است.گاه ورود به جهان او ناممکن می شود و زمانی به سوی سنگینی و خشونت می رود؛ اما همواره سادگی بی نظیر خود را حفظ می کند.زبان تولستوی از سبک تغزلی ، کمیک و درخشان تورگنیف و سبک شتابزده و ناصاف داستایوفسکی متمایز است.تولستوی همراه با داستایوفسکی از بزرگ ترین نویسندگان روس در قرن 19به شمار می رود.مشهورترین نوشته های او جنگ و صلح و آناکارنینا و رستاخیز است.او در سال 1828در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد. مرگ پدر و مادرش در کودکی در ذهن او تاثیری شدید گذاشت.پدربزرگش سفیر روسیه در پاریس بود. نام خانوادگی تولستوی ، در تاریخ ارتش و سیاست روسیه ، همواره با افتخار آمده است.لئو تولستوی تحصیلات را ناتمام گذاشت و وارد ارتش قفقاز شد. در همین زمان توانست اموال موروثی از والدین را به دست آورد.مدت 5سال در ارتش قفقاز ماند و نوشتن را از همان جا شروع کرد. سپس شروع به آموزش روستاییان کرد؛ ولی ماموران دولتی مدرسه او را تخریب کردند، بنابراین آموزش فرزندان خود را آغاز کرد.او به کشورهای مختلف اروپایی از جمله آلمان ، سوئیس و فرانسه سفر کرد؛ اما به مزرعه روستایی خود بازگشت و تا پایان عمر همان جا ماند.ذهنیت مذهبی و اخلاقی او همواره در حال تحول و تغییر بود.بارها می خواست اموال خود را با روستاییان تقسیم کند؛ اما همسر و فرزندانش مانع می شدند.او همه وسایل مورد نیاز خود مثل لباس و کفش را خود می ساخت.تولستوی در 1878با بحرانی روحی مواجه شد که سالها به طول انجامید.این نویسنده در سال 1910درگذشت و جسدش در مزرعه خودش به خاک سپرده شد.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

بالا ^^

Copyright By © 2005 Www.zohrehn.blogsky.coM , All Right Reserved