| |
|
شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1384 |
|
|
|
اینم یه متن از نادر ابراهیمی که بیش از حد واقعیته: هر کس کاری می کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم کسانی است که کاری نمی کنند. هر کس که چیزی را می سازد ـ حتی لانه فرو ریخته یک جفت قمری را ـ منفور همه کسانی است که اهل ساختن نیستند. و هر کس که چیزی را تغییر می دهد ـ فقط به قدر جا به جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن ممکن است در سایه بمیرد و بپوسد ـ باید در انتظار سنگباران همه کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون. |
|
| |
|
چهارشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1384 |
|
خوشحالم......!!! |
سلام باز اومدم..... امروز روز مهمی برام بود و از صبح استرس شدیدی داشتم ...آخه امروز قرار بود نتایج آزمون کارشناسی ارشد رو اعلام کنن و بلا خره همین چند دقیقه ی پیش نتیجه هارو از سایت سازمان سنجش اعلام کردن و خوشبختانه من هم مجاز شده ام هر چند که هنوز رتبه ام رو نمی دونم ولی تا اینجاش هم خیلی خدا رو شکر میکنم.....خدایا متشکرم .....برام دعا کنید.... |
|
| |
|
یکشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1384 |
|
بال هایت را کجا گذاشتی ؟ |
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی . پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود . پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!
نویسنده :عرفان نظر آهاری ؛ چلچراغ
|
|